روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
72
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
جزيره اين است كه در حدود بيست سال پيش امپراطور قسطنطنيه ( ژان پالئو لو - گوس پدر امپراطور مانوئل ) صاحب آن جزيره قول داده بود كه آن را به مردم ژن واگذارد . در عوض آنها هم امپراطور را در جنگى كه بر ضد سلطان مراد ترك آغاز كرده بود يارى دهند . امپراطور پس از چنين قول و قرارى آن جزيره را به ونيزيها فروخت . ونيزيها فورا در آنجا پياده شدند و اين جزيره را كه آنزمان به كلى خالى از سكنه بود تصرف كردند و دست به ساختن شهرى زدند و آن را مستحكم كرده دژى در مجاورت آن ساختند . به مجرد آنكه مردم ژن از كار ونيزيها آگاه شدند اعتراض كردند و گفتند كه اين جزيره به حق از آن ايشانست . زيرا كه امپراطور آن را در مقابل كمكى كه به او كردهاند به آنها وعده داده است . بنابراين امپراطور حق نداشته كه آن را به ديگرى واگذار كند يا بفروشد . اختلاف بين ونيزيها و اهالى بندر ژن بالا گرفت . مردم هر يك از دو بندر مزبور ناوگان خويش را آمادهء كارزار كردند و به تندوس آمدند و هر يك قسمتى از جزيره را اشغال كردند و بجان هم افتادند و ويرانى بسيار كردند و گروهى كشته شدند . سرانجام مذاكرات جهت آشتى در بندر ونيز شروع شد و قرار برين شد كه دژ و شهر جديد ونيزيها ويران گردد و جزيره از سكنه تخليه شود و هيچكدام از طرفين حق اشغال يا تصرف و تملك جزيره را نداشته باشند . بدينطريق تندوس تا كنون غير مسكون مانده است و علت بدگمانى و دشمنى موجود بين ونيزيها و مردم ژن همين حوادث است . در نظر داشتيم تا چهار شنبهء بعد از تندوس عزيمت كنيم ، اما باد در جهت مخالف ما ميوزيد و نگذاشت آن روز حركت كنيم . پنجشنبه و جمعه و شنبه و يكشنبه هم باد ما را همچنان متوقف نگاهداشت . آن يكشنبه در حوالى غروب يك كشتى بادى بازرگانى به بندر تندوس رسيد كه از قسطنطنيه ميامد . ما كس فرستاديم تا معلوم كند در آخرين بندرى كه از آن حركت كردهاند ، چه خبر بود . خبر آمد كه تازه از گاليپولى آمدهاند . اين شهر در تصرف تركان است و در خاك اصلى تراس قرار دارد و اينك آهنگ خيوس دارند و گندم